۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

عهد



   
دوستم نداشت دروغ میگفت هر بار که بسراغم می آمد... به اوگفتم راستش را بگو اگر دل به دیگری دادی ترا می بخشم . و باز خنده ای میکرد و میگفت جز تو دل به کسی ندادم. تا اینکه یک روز با گریه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بدیگری دادم. خنده تلخی کردم و گفتم .....

بدان که من همیشه  و همیشه یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ  عهدی  وپیمانی را نخواهم بست 


ALI REZA

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر