۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

اميد در پاييز

بعد از ظهر پاييزي ، در خيابان سنگفرش منتهي به خانه آهسته پيش مي روم . درختان بلند چنار و اقاقيا سر به آسمان گذاشته و برگهاي زردشان چون باراني در وزش باد بر روي سنگفرشها مي بارند . هر قدم صداي خش خشي به همراه دارد كه در وزش باد با آواي خوش پرندگان به هم ميآميزد گويي كه طبيعت سر درد و دل خويش را باز كرده .... آن دوردست ها انعكاس سفيدي برف بر روي كوهها چشم را مينوازد و آسمان آبي چون اقيانوسي بي پايان چتر خود را بر پهنه طبيعت گسترانيده .... باد سردي از دامنه كوه به پايين مي وزد و من از سوز سرماي آن سر در گريبان فرو مي برم .... در شگفت ميمانم كه درختان چگونه آنچنان عريان با قامتي استوار در برابر سرما ايستادگي كرده و باميد بهار چشم به آينده دوخته اند ..... و من .... همچنان ميلرزم .......


M.K

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

هيچكس تنهاييم را حس نكرد




مثل هميشه با كلي كيك و آبميوه وارد حياط بزرگ يكي از مراكز بهزيستي شدم .... اما ايندفعه خيلي با دفعه هاي پيش فرق داشت .... خدايا كمك كن تا وقتي سراغ مادرش را مي گيرد بتونم براي فقدانش دليلي منطقي بيارم ... دليلي كه لااقل ذهن او آن را بپذيرد .... از دور ديدمش ، روي نيمكت كنار استخري بدون آب چمباتمه زده و به زمين سرد و خشك خيره شده بود . شايد به آرزوها و فرق خودش با ديگر مردم فكر مي كرد ... نميدانم .... از دور صدايش زدم تا مرا ديد به سرعت جلو آمد و گفت سلام چرا اينقدر دير ميايي ديدنم ... گفتم من كه تازه اينجا بودم ... گفت هيچكس نبود با من حرف بزند .... تمام خوراكيها را از من گرفت خودش كمي خورد اما بقيه را برد تا با ديگر دوستانش قسمت كند .... بعد از چند دقيقه برگشت و پرسيد مادرم كجاست .... بلافاصله گفتم رفته مشهد زيارت امام رضا .... بعد گفت كي بر ميگرده .... گفتم مياد حالا كار داره گفته طول ميكشه ( باميد اينكه گذشت زمان خودش درمان هر درديه ) ..... خنديد و گفت سلام مرا بهش برسان .... و دوباره با خنده زياد شروع به حرف زدن كرد .... مثل هميشه پراكنده و از هر دري صحبت مي كرد .... يكساعتي ماندم بعد گفتم خب من ديگه مي روم مواظب خودت باش .... گفت باشه و تا دم در دنبالم آمد .... موقع خداحافظي يكدفعه دستم را گرفت و درحاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود گفتت : من ميدانم مادرم فوت كرده اما خوب كردي كه گفتي رفته مشهد تو به من هيچوقت نگو كه كسي مرده هيچوقت .........



M.K


۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

چشم براه


من تنها نیستم, اشکهایم را دارم, اشکهایی که از غم تو بر گونه هایم جاری است. من تنها نیستم, لحظه ها را دارم, لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نیستم چرا که خیالت حتی یک نفس از من غافل نمی شود. چقدر دوست دارم لحظه هایی را که دلتنگ چشمانت می شوم. هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دور هستم . ولی من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هدیه کنی .. 
 
علیرضا

داروخانه خداوند


 
هویج حلقه شده شبیه چشم انسان است..مردمک و عنبیه و خط نوری که به چشم میرسد درست مانند چشم انسان میباشد.تحقیقات نشان میدهد که مصرف هویج باعث افزایش جریان خون در  عملکرد چشم میشود.


وقتی گوجه فرنگی رو از وسط دو نیم میکنید چها تا خونه میبینید که قرمزه و دقیقا مثلقلب هستش که اون هم قرمزه و چها تا بخش مجزا داره.تحقیقات نشون داده که گوجه فرنگی خون رو تصفیه میکنه...

 


حبه های انگور روی خوشه شبیه قلب هستش و هر دونه اون شبیه سلولهای خونی.امروزه تحقیقات نشون داده که انگور برای حیات قلب بسیار مفیده.


گردو شبیه مغز انسان میمونه .نیم کره راست و نیم کره چپ.قسمت بالای مغز و پایین مغز.حتی چین خوردگی های و پیچیدگی های اون هم شبیه نئو کورتکس میباشد.در حال حاضر میدانیم که گردو ۳۶ مرتبه نورونهای پیام رسان به مغز را گسترش میدهد.



تا حالا به لوبیا قرمز دقت کردین ..درسته ..شبیه کلیه انسان هستش ..تحقیقات نشون داده که لوبیا قرمز در بهبود عملکرد کلیه نقش بسزایی داره.


ساقه کرفس شبیه به استخوان است و این نوع از سبزیجات در استحکام استخوان بسیار موثر میباشد.استخوانها تشکیل شده از ۲۳٪ سدیم و کرقس هم ۲۳٪ سدیم داره.چنانچه در رژیم غذایی شما سدیم وجود نداره کرفس میتونه این کمبود رو جبران کنه.


آوکادو و گلابی و بادمجان برای سلامت سرویکس و رحم درخانمها بسیار موثر میباشد.امروزه تحقیقات نشان میدهد که اگر خانمها در هفته یک عدد آوکادو مصرف نمایند هورمونهای آنها متعادل میشود و از بروز سرطان رحم جلوگیری میکند.جالبه که بدونید ۹ ماه از شکوفه کردن آوکادو تا رسیدن میوه آن طول میکشه..


انجیر پر از دونه هستش که وقتی که رشد میکنه بصورت دوتایی رو درخت آویزونه(تا حالا دقت نکردم).انجیر باعث افزایش تعداد و حرکت اسپرم مرد و همچنین جلوگیری از عقیم شدن میشود.


Sweet potatoes (نمیدونم فارسیش چی میشه )شبیه لوزلمعده هستش که باعث تعادل قند خون در بیماران دیابتی میشود.



زیتون به سلامت و عملکرد تخمدان کمک میکند.
 


کریپ فروت و پرتقال و انواع مرکبات شبیه غده های شیری هستند و در سلامت سینه و جنبش غدد لنفاوی در سینه موثر است.
 


پیاز شبیه سلولهای بدن میباشد.امروزه تحقیقات نشان داده است که پیاز نقش مهمی در خروج مواد زائد در بدن را داراست.و باعث ریزش اشک و شستشوی لایه مخاطی چشم میگردد.
باز متشکرم از دوست عزیزی که اینو برام ارسال داشته

چرا ......



چی شد که همه ی اون دلخوشی ها پر کشید ؟ چی شد که من و تو اینهمه از هم دور شدیم ؟ می دونم تو هم مثل من گیج و گنگ یه دنیا سوالی که بی جواب مونده اما من فقط دلم می خواد بدونم چرا؟ همین کلمه ی سه حرفی تمام سوالهای بی جوابمو توش جا می ده ... 

علیرضا


شقایق

Persianv.com At site



شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم
اگر سرخم چنان اتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم انزمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده تنم در اتشی می سوخت
ز ره امد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز انچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود
نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل ارد
از آن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش اندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به اسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد
پس از چندی هوا چون کوره اتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لبهایی که تاول داشت گفت اما چه باید کرد
در این صحرا که ابی نیست به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما نمی فهمید حالش را
چنان می رفت و من در دست او بودم
و حالا من تمام هست او بودم
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد
کمی اندیشه کرد انگه مرا در گوشه ای از ان بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما آه صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو می کرد
زمین و اسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هر جا بود با غم روبه رو می کرد
به جای اب خونش را به من می داد
و بر لبهای او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل و من ماندم
نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد 


این شعر  زیبا رو  دوست عزیزی برای من ارسال داشته  متشکرم      

یاد

امروز به یاد آن روزها سراغ آلبوم عکسهایی را گرفتم که یادی از تو داشت و یادی از همان روزها... از روزهایی که من فقط "من" بودم و تو تمام دنیایم... از روزهایی که جمله های تو را با تمام وجود می نوشتم و نمی دانستم روزی تمام آن سطور سرشار از خاطرات خیس از اشک خواهد شد.
آلبوم عکسم را ورق می زنم و تو میان تمام عکسها به من لبخند می زنی ... 

علیرضا 


۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

بنی ادما اعضای یکدیگرند

http://radiofm.mihanblog.com

http://radiofm.mihanblog.com



چارلی که محیط فقرزده و محنت زای «لندن » را در دوران کودکی حس کرده است . سال ها در غم یک لقمه گرم حسرت خورده است . وی می گوید: «دو روز بود چیزی نخورده بودم . آدم ها با شادی می آمدند و می گذشتند و لباس گرمشان و خوراکی هایی که به خانه می بردند، مثل نیشتر به من فرو می رفت » . بله هم او بیش از هر بشر دیگر حس می کند که میلیون ها نفر در جهان در فقر و حسرت چه می کشند . ......

دوستان   بیاید به کودکان یتیم و عقب ماندگان ذهنی در بهزیستی هر کمکی هر چند ناچیز که میتوانیم انجام  دهیم . کمکی  بر مبنای انسانیت و عاطفه  نه توقع پاداش و تعریف ..
برای  ارامش قلبی خودمان انجام بدهیم باشد که همیشه بتوانیم   اونچه از دست ما  بر میاد برای نشاندن لبخند روی یک لب  کوچک  پیش قدم بشویم .........



بنی ادم اعضای یکدیگرند              که در افرینش  ز یک گوهرنند

علیرضا




هستی نیستی ...نیستی هستی


http://download.ittutorial.ir/download/003-40_infiinty_pics/ITT(3).jpg
میدونی نیستی اما هستی . و بودنت به من ارامش میدهد نیستی اما هستی . و شوق زندگی را در من بیشتر میکنی . فرق هستی با نیستی رو نمی دونم  باور کن نمی دونم .......
نیستی هستی ... هستی نیستی
این دو کلمه هیچ تشابه ای به هم ندارد اما برای من هر دو  یک معنی رو میدهد که بتو فکر کنم . نبودنت
را احساس کنم. و روحت رو کنار خوداحساس  میکنم . پس چگونه میتوانم بگوئیم هستی یا نیستی ..

چشمهایم رو می بندم و ترا مجسم میکنم انگونه که احساس میکنم کنارم هستی و ترا لمس میکنم . کاش میتوانستم ترا در بیداری چشمهایم باز ببینم ..

باز نمی دونم هستی یا نیستی .......!!


علیرضا

۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه



امشب دلم ميخواد كمي حرف بزنم ، بعضي وقتها انگار آدم اگه حرفهاشو بيرون نريزه درون آدم عين بمب ميشه و ميتركه ، اما نه .... اشتباه نكن اين دفعه از غصه دلم نميخواد منفجر بشه بلكه از خوشحاليه ....



آدم بايد هميشه گوش به زنگ باشه چون گاهي زندگي به آدم درسهاي بزرگي ميده اگه نگيري از دست دادي . درسي كه به من داد اين بود كه وقتي كسي را دوست داري سعي كن زندگي را از ديد او ببيني ، اونوقت بهتر ميتوني با او در يك مسير قرار بگيري . آموختم ... وقتي بخشش هست كه علاقه و احساس دو جانبه باشه اونوقته كه ديگه بخشش نيست بلكه عشقه ..... ياد گرفتم كه توي زندگي هيچوقت نبايد نا اميد شد و شعار انسان بايد اين باشه ‹‹ هيچوقت دير نيست ›› ........ تا زندگي هست عشق ، بخشش ، تلاش ، پيروزي ، شكست ، غم و شادي و......... هست ....


پس خدايا ازت ممنونم كه به من آنقدر درايت دادي تا بتونم درسهاي اطرافم را خوب ياد بگيرم .... از اين به بعد قول ميدهم تا زندگي را از ديد او ببينم .... تا تلاش را كنار نگذارم ..... تا هيچوقت نا اميد نشوم .... و تا هميشه عشق بورزم .......
M.K 




پسرم



گاهی یادم می رود هستی گاهی از یاد می روی و گم می شوی میان یادهای هر روزه و هیچ  گاهی بد می شوم  به رسم زمانه ای که چون ما گاه بد می شود و گاه بدتر از بد...گاهی دلتنگ می شوم و برای گفتنش چیزی کم می آید گاهی حوصله و گاهی نگاهتدهمیشه چیزی کم است گاه به یاد روزهای دور مسافر خاطراتی می شوم که حالا چون عکسهای آلبومهای هزار ساله زیر لایه های زمان جا مانده اند پسرم همه جا هستی میان خط به خط خاطراتم میان تمام فریم های عکسهای خاطرات ذهنم.هستی تا یادم نرود روزی روزگاری  عبور تو مهمترین حادثه ی جاری قلبم بود و حالا آنقدر دوری و آنقدر دیر که گاه نمی شناسمت.به همین راحتی!
دلگیر نشو از من  از همان عاشق کوچکی که روزی تنها دلخوشی اش خنده های من بود  و حالا دلخوشی هایش را خنده های گاه و بی گاه دلش معنا می کند نگو بد می کنم نگو تا از بدی ها هیچ نگویم.
گاهی میان تکرار آمد و شد هایی به رنگ عادت بی تاب می شوم برای پیدا کردنت.. تویی که روزهاست برابر اصل شده ای انگار! آمدم ..نوشتم.. خواندی..
از گاه به گاه لحظه هایی  گفتم که می دانستی و از بی گاه خواستنهایی گفتم که نمی دانستی..
پسرم  . میخوام با صدای بلند بگم که شب بیداریهام منو به کجا 
رسونده و اصلا نه بذار بگم که تو منو به کجا کشوندی ...







 علیرضا

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

عهد



   
دوستم نداشت دروغ میگفت هر بار که بسراغم می آمد... به اوگفتم راستش را بگو اگر دل به دیگری دادی ترا می بخشم . و باز خنده ای میکرد و میگفت جز تو دل به کسی ندادم. تا اینکه یک روز با گریه بسراغم آمد . گفت مرا ببخش به تو دروغ گفتم . دل بدیگری دادم. خنده تلخی کردم و گفتم .....

بدان که من همیشه  و همیشه یک تنها می مانم و با هیچکس هیچ  عهدی  وپیمانی را نخواهم بست 


ALI REZA

خشکسالی دلم

 
می نویسم برای تو که بودنت بهار و شاداب است و نبودنت خزانی سرد . تویی که تصور  حضورت بر سینه بی رنگ و

سفید کاغذ ذهنم نقش سرخ عشق را می زند . در کویر خشک قلبم از تو می نویسم . تا از نامت و یادت  طراوت یابد

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم . ان هنگام زمان را در

گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک میشدم و بر گونهات می لغزیدم تا جاده ای دور.

بیا و از کنار پنجره خزان  زده دلم عبور کن . تویی که در ذهن خسته من همیشه بهاری . تو که بوی

خوب بهار را همیشه همراه خود داشته ای تا که مرهمی باشد برای دلم ..

ALI REZA


خدايا ،



قلبم را به تو ميسپارم ، به تو كه بهترين نگهدارنده اي و چه زيبا پاس ميداري آن را .


در سايبان تو نه مي شكند و نه رنجشي بر آن وارد مي گردد


..... و تمام عشق است و شور زندگي .


الهي ،


هر نفس را در پناه تو فرو ميدهم ، تو كه تنها نگهبان نفسهاي مني .


.... و چون پرنده اي تنها در آسمان آبي زندگاني به پرواز درآمده ام ،


پس لحظه لحظه هاي پروازم را نگهبان باش مبادا كه از تيرهاي قلوب


سياه زخمي بر دل تنهايم نشيند كه در اينصورت باز پرستاري جز تو نيابم .


تنها تو را ميپرستم و عشق ميورزم


تنهايم مگذار


                     M.K

چشمان


تو بخوان تنها تو بدان

love2
 
کاش یاد می گرفتن واسه دلایی که یکی هستن و عاشق و با هم پرواز می کنن، جدایی وجود نداره، چیزی که وجود داره گذشت و آرامشه...کاش یاد می گرفتن حضور هیچ کس در زندگیشون اتفاقی نیس، کاش یاد می گرفتن تو هر حضور جادویی برای کمالشون پنهون شده، کاش یاد می گرفتن که جادوی حضور هم رو بفهمند و ارزش بدن...کاش آدما یاد می گرفتن با شوت کردن توپ تو میدون بقیه و  استرس رو به بقیه دادند کاره درستی نیست .

آره آدما پا به عرصه زندگی می زارن و از همون کودکی که در آغوش مادر شروع به گریستن می کنن، می فهمن عشق چیه و حس می کنن احساس دوست داشتن و محبت دیگران به خود و خود به دیگران چطور می تونه باشه، آره این شروع زندگیه.
حالا بزار از این حرفا بگذریم، می خوام از آدمهایی بگم که دوست داشتن و محبت کردن رو باور دارند اما اینکه کجا و چطور از اون استفاده کنن رو خوب یاد نگرفتن و یاد نگرفتن از آدمایی که در کنارشون هستند کی واقعا دوسشون داره و کی برای منافع خودش با اوناست، بعضی اعتقاد دارند همه دروغ می گن و یا بعضی باور دارن عشق و محبت دیگران به اونا واقعی نیست و یکسری دوست داشتن رو با چیزای دیگه ای مقایسه می کنن مثلا پول یا خوب حرف زدن و یا ...
و برخی هم همه اونا رو یکجا می بینن (سکوت)!!!، باورش خیلی سخته و سختیش زمانیه که دهان به سخن گشوده می شه و درد دل و اشک چشممون را با کلمه هایی ادا می کنیم که فقط مرحمی باشه روی دل خودمون و مهم نیست آدمای اطرافمون، چون که این حرف ماست و شنونده از نگاه ماست که می شنوه بزار یه کم انصاف داشته باشیم تا ببینیم واقعیت می تونه این باشه یا نه، چی بگم، چکار می تونیم بکنیم به نظرتون راه حلی وجود داره که بشه در موردش صحبت کرد آره بیایم جلو آینه بایستیم و کمی خوب به خودمون نگاه کنیم و باور کنیم که کی هستیم و چه شخصیتی از وجود ما سرچشمه می گیره، آه ما همون کودکی هستیم که در آغوش مادر دوست داشتن و محبت رو باور کردیم، حالا می بینید که تو و جود ما هم عشق و محبت قوطه وره همونطور که تو وجود همه آدما هست اما مسیر حرکتمون کمی با بقیه فرق داره اما حقیقت داره !
.
فقط باید این باور رو همیشه داشته باشیم: دوست داشتیم، داریم، خواهیم داشت و دوستمون داشتند، دارند، خواهند داشت
 ALIREZA

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

نیایش

TinyPic image

خدایا! دلم می خواهد شبیه بی کس ترین ادم روی زمین باشم شبیه ادمهایی که جز تو یاوری ندارند از عظمت مهربانیت در حیرتم چگونه با من صحبت می کنی؟در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطان حاکم است خدایا!سجده می کنم در برابرت که اینقدر در برابر من وگناهان من صبور هستی کمکم کن تا این همه مهربانیت را درک کنم...
ALIREZA 

درباره خدا

يا الله



با انسان از خدا سخن گفتن زیباست.ما نمی توانیم به طور کامل ذات خدا را درک کنیم زیرا ما خدا نیستیم.اما می توانیم به شعور خود مجال دهیم تا با تجلیات مشهود خداوند رشد یابد.

هنگامی که عشق می ورزید مگویید: "خدا در دل من است"،بلکه بگویید: "من در دل خدا هستم".

ای هستی آگاه که پنهان از دیده ای،در جهان هستی و برای جهان هستی!تو می توانی صدایم را بشنوی،زیرا تو درون منی و تو می توانی مرا ببینی،زیرا تو بصیری؛لطف کن و در روح من دانه ای از حکمتت بکار تا در جنگل تو ببالد و از میوه های تو بیاورد.آمین!

روح در جست وجوی خداست،همان طور که حرارت به بالا می رود،یا آب،دریا را می جوید.توان جست و جو و میل جست و جو،دارایی ذاتی روح است.
و روح هیچگاه راه خود را گم نمی کند.همان طور که آب به بالا نمی رود.
همه روح ها در خداوند جمع خواهند شد.

نخستین اندیشه خداوند یک فرشته بود.
نخستین کلمه خداوند یک انسان بود.

من از آغاز اینجا بوده ام و تا پایان نیز خواهم بود؛زیرا وجود مرا پایانی نخواهد بود.روح انسان فقط پرتوی از آن مشعل فروزان است که خداوند در روز نخست آفرینش از خود جدا کرده است.

و اگر می خواهید خدا را بشناسید،در پی کشف رازها نباشید.
بلکه به گرداگرد خویش نگاه کنید،او را خواهید دید که با کودکانتان سرگرم بازی است.
و به آسمان بنگرید؛او را خواهید دید که در میان ابرها گام بر میدارد،در حالی که دست هایش را در آذرخش دراز کرده است و در باران پایین می آید.
او را خواهید دید که در گل ها می خندد،آن گاه به پا می خیزد و در لابلای درختان،دستانش را برای شما تکان می دهد.  
 


ALI REZA






گفتگوی مجنون با خدا

آرامش انسان و قدرت خداوند(طبیعت)




 یک شبی مجنون نمازش را شکست

 بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او


 پر زلیلا شد دل پر آه او

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای


 بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای


 وندر این بازی شکستم داده ای

 نیشتر عشقش به جانم می زنی


 دردم از لیلاست آنم می زنی

 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم

 گفت: ای دیوانه لیلایت منم


 در رگ پیدا و پنهانت منم

 سال ها با جور لیلا ساختی


 من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد


 گفتم عاقل می شوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی


 دیدم امشب با منی گفتم بلی

 مطمئن بودم به من سرمیزنی


در حریم خانه ام در میزنی

 حال این لیلا که خوارت کرده بود


 درس عشقش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهت کنم


 صد چو لیلا کشته در راهت کنم

شعر زیبا حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

" حميد مصدق خرداد 1343"
 


*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت