۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

هيچكس تنهاييم را حس نكرد




مثل هميشه با كلي كيك و آبميوه وارد حياط بزرگ يكي از مراكز بهزيستي شدم .... اما ايندفعه خيلي با دفعه هاي پيش فرق داشت .... خدايا كمك كن تا وقتي سراغ مادرش را مي گيرد بتونم براي فقدانش دليلي منطقي بيارم ... دليلي كه لااقل ذهن او آن را بپذيرد .... از دور ديدمش ، روي نيمكت كنار استخري بدون آب چمباتمه زده و به زمين سرد و خشك خيره شده بود . شايد به آرزوها و فرق خودش با ديگر مردم فكر مي كرد ... نميدانم .... از دور صدايش زدم تا مرا ديد به سرعت جلو آمد و گفت سلام چرا اينقدر دير ميايي ديدنم ... گفتم من كه تازه اينجا بودم ... گفت هيچكس نبود با من حرف بزند .... تمام خوراكيها را از من گرفت خودش كمي خورد اما بقيه را برد تا با ديگر دوستانش قسمت كند .... بعد از چند دقيقه برگشت و پرسيد مادرم كجاست .... بلافاصله گفتم رفته مشهد زيارت امام رضا .... بعد گفت كي بر ميگرده .... گفتم مياد حالا كار داره گفته طول ميكشه ( باميد اينكه گذشت زمان خودش درمان هر درديه ) ..... خنديد و گفت سلام مرا بهش برسان .... و دوباره با خنده زياد شروع به حرف زدن كرد .... مثل هميشه پراكنده و از هر دري صحبت مي كرد .... يكساعتي ماندم بعد گفتم خب من ديگه مي روم مواظب خودت باش .... گفت باشه و تا دم در دنبالم آمد .... موقع خداحافظي يكدفعه دستم را گرفت و درحاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود گفتت : من ميدانم مادرم فوت كرده اما خوب كردي كه گفتي رفته مشهد تو به من هيچوقت نگو كه كسي مرده هيچوقت .........



M.K


۱ نظر: