۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

اميد در پاييز

بعد از ظهر پاييزي ، در خيابان سنگفرش منتهي به خانه آهسته پيش مي روم . درختان بلند چنار و اقاقيا سر به آسمان گذاشته و برگهاي زردشان چون باراني در وزش باد بر روي سنگفرشها مي بارند . هر قدم صداي خش خشي به همراه دارد كه در وزش باد با آواي خوش پرندگان به هم ميآميزد گويي كه طبيعت سر درد و دل خويش را باز كرده .... آن دوردست ها انعكاس سفيدي برف بر روي كوهها چشم را مينوازد و آسمان آبي چون اقيانوسي بي پايان چتر خود را بر پهنه طبيعت گسترانيده .... باد سردي از دامنه كوه به پايين مي وزد و من از سوز سرماي آن سر در گريبان فرو مي برم .... در شگفت ميمانم كه درختان چگونه آنچنان عريان با قامتي استوار در برابر سرما ايستادگي كرده و باميد بهار چشم به آينده دوخته اند ..... و من .... همچنان ميلرزم .......


M.K

۱ نظر:

  1. پس از درخت ياد بگير نلرزيدن را نه اينكه همچنان بلرزي

    پاسخ دادنحذف