۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

پسرم



گاهی یادم می رود هستی گاهی از یاد می روی و گم می شوی میان یادهای هر روزه و هیچ  گاهی بد می شوم  به رسم زمانه ای که چون ما گاه بد می شود و گاه بدتر از بد...گاهی دلتنگ می شوم و برای گفتنش چیزی کم می آید گاهی حوصله و گاهی نگاهتدهمیشه چیزی کم است گاه به یاد روزهای دور مسافر خاطراتی می شوم که حالا چون عکسهای آلبومهای هزار ساله زیر لایه های زمان جا مانده اند پسرم همه جا هستی میان خط به خط خاطراتم میان تمام فریم های عکسهای خاطرات ذهنم.هستی تا یادم نرود روزی روزگاری  عبور تو مهمترین حادثه ی جاری قلبم بود و حالا آنقدر دوری و آنقدر دیر که گاه نمی شناسمت.به همین راحتی!
دلگیر نشو از من  از همان عاشق کوچکی که روزی تنها دلخوشی اش خنده های من بود  و حالا دلخوشی هایش را خنده های گاه و بی گاه دلش معنا می کند نگو بد می کنم نگو تا از بدی ها هیچ نگویم.
گاهی میان تکرار آمد و شد هایی به رنگ عادت بی تاب می شوم برای پیدا کردنت.. تویی که روزهاست برابر اصل شده ای انگار! آمدم ..نوشتم.. خواندی..
از گاه به گاه لحظه هایی  گفتم که می دانستی و از بی گاه خواستنهایی گفتم که نمی دانستی..
پسرم  . میخوام با صدای بلند بگم که شب بیداریهام منو به کجا 
رسونده و اصلا نه بذار بگم که تو منو به کجا کشوندی ...







 علیرضا

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر