۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

رهگذر

ايستاده ام در خيابان زير چتر زندگي و تو آرام از كنارم ميگذري .


نگاهم ميكني ، لبخند مي زني اما مرا نميبيني .

و ديدگانم اشكباران با تپش هاي قلبم تو را دنبال كرده و قدمهايت را شماره مي كنند ، يك ، دو ، سه ، و ... دور مي شوي در تاريكي روزگار .

در ميان راه از گوشه ذهنت لحظه اي جا مانده اي در كنار خيابان را بياد مي آوري ، برميگردي ، ميدوي تمام راه را ...

اما افسوس ! محو شده در غبار زندگي و ديگر هيچ نيست جز خاطره اي و حسرت تمام روزهاي بي تفاوتي ............. M.K