
می نویسم برای تو که بودنت بهار و شاداب است و نبودنت خزانی سرد . تویی که تصور حضورت بر سینه بی رنگ و
سفید کاغذ ذهنم نقش سرخ عشق را می زند . در کویر خشک قلبم از تو می نویسم . تا از نامت و یادت طراوت یابد
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم . ان هنگام زمان را در
گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک میشدم و بر گونهات می لغزیدم تا جاده ای دور.
بیا و از کنار پنجره خزان زده دلم عبور کن . تویی که در ذهن خسته من همیشه بهاری . تو که بوی
خوب بهار را همیشه همراه خود داشته ای تا که مرهمی باشد برای دلم ..
سفید کاغذ ذهنم نقش سرخ عشق را می زند . در کویر خشک قلبم از تو می نویسم . تا از نامت و یادت طراوت یابد
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم . ان هنگام زمان را در
گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک میشدم و بر گونهات می لغزیدم تا جاده ای دور.
بیا و از کنار پنجره خزان زده دلم عبور کن . تویی که در ذهن خسته من همیشه بهاری . تو که بوی
خوب بهار را همیشه همراه خود داشته ای تا که مرهمی باشد برای دلم ..
ALI REZA
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر