۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

خشکسالی دلم

 
می نویسم برای تو که بودنت بهار و شاداب است و نبودنت خزانی سرد . تویی که تصور  حضورت بر سینه بی رنگ و

سفید کاغذ ذهنم نقش سرخ عشق را می زند . در کویر خشک قلبم از تو می نویسم . تا از نامت و یادت  طراوت یابد

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم . ان هنگام زمان را در

گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک میشدم و بر گونهات می لغزیدم تا جاده ای دور.

بیا و از کنار پنجره خزان  زده دلم عبور کن . تویی که در ذهن خسته من همیشه بهاری . تو که بوی

خوب بهار را همیشه همراه خود داشته ای تا که مرهمی باشد برای دلم ..

ALI REZA

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر