
کلمات هجوم می اورند دستهایم را یارای همراهی ذهن نیست هجوم کلمات نمی گذارند بیاندیشم کلمه نیست کل احساس من است نمی توانم . دستهایم یاری نمی کنند .....
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست . دیگر دلم هوای سرودن نمی کند . تنها بهانه دل ما در گلو شکست . سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم . آن گریه های عقده گشا در گلوشکست . آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود . خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست .فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند . نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست . تا آمدم که به بگویم با رفتند لبهایم بسته شد . رفتن بهانه ای که ما برای فرار از احساس تنهایئمان بکار می بریم چقدر اینروزها همه چیز به اشتباه گرفته می شود؟!
ALI REZA
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر