يادم مياد وقتي ميومد خونمون بعد از ظهر ها با هم ميرفتيم قدم زدن ... نميتونست مثل من تند راه بياد اما مسافت زيادي پا به پاي من ميومد . ميگفت مادر پياده روي برام خيلي خوبه ..... تمام طول راه از در و ديوار باهاش حرف ميزدم حالا كه فكر ميكنم ميبينم عجب حوصله اي داشته و چقدر منو تحمل ميكرده شايد هم عاشق بوده .... يك مادر عاشق ...... شب ها موقع خواب مي نشستم كنار تختش و باز باهاش درد و دل مي كردم آخه ميدوني اون تنها كسي بود كه ميتونستم تمام حرفهاي دلم را بدون كوچكترين سانسوري براش بگم ... همه را گوش مي كرد و با حرفهاش چنان آرامشي به من ميداد كه تمام مشكلاتم در نظرم كوچك و بي اهميت ميومدند .....
اما خودش يك دنيا درد بود و مشكل ...... و من فارغ از تمام رنجهايش با همان افكار كودكي او را قوي چون كوه مي انگاشتم .....
ولي ...... الان ميفهمم كه با آن تن رنجورش چه بار بزرگي را بر دوش مي كشيده و من از تمام اين رنجها فقط يك چيز ميديم ........ لبخند !!!
بله او مادري عاشق بود ..............
و من فرزندي كه هنوز در حسرت دامن پر مهرش ميسوزم ........
يادش بخير .
M.K

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر